کاش دوست داشتیم زندگی را در فصل فصل این ساعات.من مظهر دوستی بودم و تو عاشق یک نگاه.من عشق را به تو هدیه دادم و تو نفرت را به من.از زندگی سیرم از معنا بودن برای تو سیرم از هر چه اقاقی که فکر زنده ماندن برای تو را در ذهنم محوساخت سیرم.تو همیشه زندگی را برایم ترانه ای می خواندی و من آن را غزلی قدیمی و سرشار از غم.آنروز زندگی زیبا بود و آسمانش نیز آبی تر از همیشه بود،من به تو یک گل از نگاهم را هدیه دادم،برای اولین وآخرین بارم بود که به کسی اینگونه هدیه می دادم.آنروز چشمانت رنگ دیگری داشت،حرف دیگری داشت از آن روز بود که زندگیم معنایی تازه به خود گرفت،معنایی که شاید گذشت زمان آنرا به تصویر می کشاند و ای کاش زمان هیچگاه آنرا به تصویر نمی کشید و نگاه خوش باورم را به صد آیینه می خواند،زیرا که تو از آغاز از رفتنت به سوی اقاقیها سخن گفتی اقاقیهایی که حسرت دوبارهٌ نگاه تو را در دلم سوزاند تو می گفتی و من باور نمی کردم اقاقیها هم از درد ناباوری فریاد می زنند تو می گفتی و من باور نمی کردم صدای ناله شب بوها را من باور نمی کردم که گلها هم می گریند.ای کاش هیچ گاه جدایی را به دستان گرمم نمی سپردی،لحظه های جدایی چه دشوار از دستانم عبور کردند و چه تیره و تار از جلوی چشمانم خود را به تو می رساندند و ای کاش هیچگاه به سیاهی چشمانم نگاه نکرده بودی و نگفته بودی که زندگی از عشق بی رنگ تر و از یک مشعل سوزان تر است.تو رفتی و سبد سبد ترانه برایم به یادگار گذاشتی و من باور نداشتم که روزی باز خواهی گشت ولی حالا باور دارم آنچه هستی،آمدی بر سر مزارم با سبدی از اقاقیهای عاشق وچرا اینقدر دیر آمدی.تو دل سپردن به اقاقیها در شهری غریب در کوچه پس کوچه های شهر نا آشنا را به من ترجیح دادی،تو گفتی روزی باز خواهی گشت ولی حالا چرا؟!تو به من می گفتی ای پرستوی دل شکسته،ای همیشه تر از غم روزی باز خواهم گشت، ولی افسوس!
آهسته می نشینی بر سر مزارم و اقاقیها را پرپر می کنی به یاد روزی که گلی به من هدیه دادی و من آنرا با نفرت تمام پرپر کردم،سر بر دیوار می نهی مانند یک بچه معصوم اشک می ریزی به یاد روزی که سر بر روی بالینت گذاردم و آنقدر گریستم که از حال رفتم،چشمانت را به افق دور دست خیره می سازی به یاد من که روزی در این قبرستان خاموش چشمانم را به فانوس روشن نگاهت خیره ساخته بودم و تو گفتی چشمانت را برای افق دوست دارم،و آهسته نگاهت را بر می گردانی به یاد من که روزی مبهم تر از همیشه رویم را بر گرداندم،بلند می شوی و آرام و خاموش قدم بر روی سنگفرش قبرستان می گذاری به یاد روزی که آسان بر قلب شکسته ام قدم نهادی.

کاش می شد عشق را تفسیر کرد
خواب چشمان تو را تعبیر کرد
کاش می شد همچو گلها ساده بود
سادگی را با تو عالم گیر کرد
کاش می شد در خراب آباد دل
خانه احساس را تعمیر کرد
کاش می شد در حریم سینه ها
عشق را با وسعتش تکثیر کرد
سلام.این شعر آخری خیلی شعرزیبایی بود. خیلی خوشم اومد. متن قشنگی بود . پر از احساس
سلام
بلاگ زیبایی داری.تو رو لینک کردم.
به بلاگم و آرشیوم سر بزن و نظر تو راجع به متنها بگو.
مرسی.
سلام ستاره جان...ممنونم که به من سر میزنی و ببخشید که من دیر به دیر میام...ستاره جان مطلبی که مینوسی چون از ته دلت مینویسی بر دل همه آدما میشینه ......در عین غمگینی ...زیبا است..موفق باشی..
نالیدن بلبل ز نو آموزی عشق است......... هرگز نشنیدم ز پروانه صدایی...........
سلام ستاره خانم! ممنون از ابراز لطف شما.باز هم منتظر نظرات شما هستیم .در ضمن سری هم به اینجا بزن:chavir.persianblog.com قربانت!
سلام. ۱۰۰۰ تا مرسی برای اینکه بهم سر زدی و ممنون از لینکتون. منم لینکتون رو میذارم چون مطالبتون خوبه. راستی میونم بپرسم از چه سایتی برای لوگوتون و شکلهایی که گذاشتین فضا گرفتین. ممنون میشم اگه برام بنویسید. البته من دیگه تا چند روز نمی تونم بهتون سربزنم و بنویسم چون امتحاناتم شروع شده اما حتما لینکتون رو امروز میذارم.
سلام * تیشه نزدیکتر از سنگ ندارد خویشی * هر شکستی که به هرکس برسد از خویش است * پایدار باشید